یک عمر شدیم گرچه خوب و بدمان
درمانده و گیج شاید و بایدمان
در آمدن و رفتنمان فرقی نیست!!!
ای دوست بگو خدا بیامرزدمان!!!
شاد باشید و پیروز زیر سایه لطف و رحمت پروردگار
|
بعد از مدتها بازم سلام هیچی واسه گفتن ندارم جز همین دو بیت که تقدیم به همتون:
یک عمر شدیم گرچه خوب و بدمان درمانده و گیج شاید و بایدمان در آمدن و رفتنمان فرقی نیست!!! ای دوست بگو خدا بیامرزدمان!!! شاد باشید و پیروز زیر سایه لطف و رحمت پروردگار + نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 25 مرداد1386 و ساعت
18:2 |
بعد از مدتها دوباره سلام کنکور تموم شد و من قبول شدم الانم تو سایت دانشگاه بیرجندم خوش بگذره بهتون خداحافظ
+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 16 آبان1385 و ساعت
10:4 |
سلام به همه دوستای عزیزم
سال نو رو پیشاپیش به همه تبریک میگم ان شاالله سالی باشه توأم با خیر و برکت ، شادی و نشاط ،نور و موفقیت و سلامتی برای همتون. تو این سالی که گذشت اگه حرفی زدم که نباید می زدم حرفی که باعث رنجشتون شد حلالم کنید بذارین به پای اینکه .... احتمالا این آخرین پستیه که تو وبلاگم قبل از کنکور می ذارم پس تا اون موقع همتونو به خدا می سپارم ایام به کامتون باشه خدانگهدار. + نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 29 اسفند1384 و ساعت
5:4 |
حضور گمشده صد هزار آدم گم
حضور وحشی رنگ طنین نعره ای مسلول و خنده ای مسموم طنین دغدغه جنگ یکی به عربده گفت : درود بر آبی به هر کجا که روی رنگ آسمان آبی است به طعنه گفت کسی با غرور و بی تابی ولی نبود آبی میان هیچ رگی ، خون هیچ کس ، هرگز درود بر قرمز فضای ساده و سبز زمین آزادی در انفجار ساده طرقه ها در دود ۹۰ دقیقه کدورت، ۹۰ دقیقه کبود در آستانه در.... نشسته کودک غمگین کنار وزنه پیر به فکر سنجش وزن هزار ناموزون و پیرمردی گنگ تکیده.... تشنه.... به دنبال لقمه ای روزی... کدام استقلال ؟! کدام پیروزی ؟! + نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه 17 اسفند1384 و ساعت
6:44 |
سلام به همه دوستای عزیزم :
می دونم این چند وقته دیر به دیر آپ می کنم شرمنده ی همتونم . داشتم فکر می کردم من که نمی رسم زود آپ کنم برای همین تصمیم گرفتم لینک وب قبلیمو بذارم اینجا تا هر کی لطف کرد و اومد تا وبمو بخونه لااقل کارش بی فایده نباشه. http://ninismall.persianblog.com/ اینم لینکه اون یکی وبم . آخی داشتم از وجدان درد می مردم ( یا همون عذاب وجدان خودمون) . خوب دیگه شاد باشین و خرم زیر سایه لطف و رحمت خدا. خدا حافظتون. + نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 9 اسفند1384 و ساعت
6:29 |
۱)دنگ... دنگ.... ۲) دنگ... دنگ... ساعت گیج زمان در شب عمر لحظه ها می گذرد می زند پی در پی زنگ. آنچه بگذشت نمی آید باز. زهر این فکر که این دم گذر است قصه ای هست که هرگز می شود نقش به دیوار رگ هستی من. نتواند شد آغاز. لحظه ام پر شده از لذت مثل این است که یک پرسش بی پاسخ یا به زنگار غمی آلوده است. بر لب سرد زمان ماسیده است لیک چون باید این دم گذرد تند بر می خیزم پس اگر می گریم تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز گریه ام بی ثمر است. رنگ لذت دارد آویزم . و اگر می خندم آنچه می ماند از این جهد به جای: خنده ام بیهوده است. خنده لحظه پنهان شده از چشمانم. و آنچه بر پیکر او می ماند: ۳) دنگ... نقش انگشتانم. فرصتی از کف رفت. لحظه ای گشت تمام . ۴) پرده ای می گذرد لحظه باید پی لحظه گذرد پرده ای می آید : تا که جان در فکر گیرد دوام. می رود نقش پی نقش دگر. این دوامی که درون رگ من ریخته زهر رنگ می لغزد بر رنگ. وا رهاینده از اندیشه من رشته حال ساعت گیج زمان در شب عمر وز رهی دور و دراز می زند پی در پی زنگ داده پیوندم با فکر زوال. دنگ .... دنگ.... دنگ.... « سهراب »
+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 2 اسفند1384 و ساعت
7:15 |
توبه من خندیدی ...
و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز ... سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت ؟!...
+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 24 بهمن1384 و ساعت
11:37 |
سلام تصویر قشنگیه مگه نه ؟ منم بنا بر اوون اصل مهمه شرعی که میگن تنها خوری حرام است گفتم بذارمش اینجا تا همه ببینن + نوشته شده توسط مریم در جمعه 14 بهمن1384 و ساعت
7:25 |
سلام
نمی دونم تا چه حدی با ابو الفضل سپهر آشنایی دارین امروز داشتم دفتر آبی سپهر رو می خوندم حیف دیدم یه شعرشو براتون ننویسم این شعر اگر چه یه مقدار طولانی ولی به نظر من خوندنش خالی از لطف نیست امیدوارم وقتشو داشته باشین و بخونیدش . اتل متل یه بابا دلیر و زار و بیمار اتل متل یه مادر یه مادر فداکار اتل متل بچه ها که اونها رو دوست دارن آخه غیر اون دو تا هیچ کسی رو ندارن مامان بابا رو می خواد بابا عاشق اونه به غیر بعضی وقتا بابا چه مهربونه وقتی که از درد سر دست میذاره رو گیجگاش اون بابای مهربون فحش میده به بچه هاش همون وقتی که هر چی جلوش باشه می شکنه همون وقتی که هر کی پیشش باشه میزنه غیر خدا و مادر هیچ کسی رو نداره اون وقتی که بابا جون موجی میشه دوباره دویدم و دویدم سر کوچه رسیدم بند دلم پاره شد از اون چیزی که دیدم بابام میون کوچه افتاده بود رو زمین مامان هوار می زد شهرمو بگیرین مامان با شیون و داد میزد توی صورتش قسم می داد بابا رو به فاطمه(س) به جدش تو رو خدا مرتضی زشته میون کوچه بچه داره می بینه تو رو به جون بچه بابا رو دوره کردن بچه های محله بابا یهو دوید و زد تو دیوار با کله هی تند وتند سرش رو بابا می زد تو دیوار قسم می داد حاجی رو حاجی گوشی رو بردار نعره های بابا جون پیچید یهو تو گوشم الو الو کربلا جواب بده به گوشم مامان دوید و از پشت گرفت سر بابا رو بابا با گریه می گفت کشتند بچه ها رو بعد مامان و هلش داد خودش خوابید رو زمین گفت که مواظب باشین خمپاره زد بخوابین الو الو کربلا پس نخودا چی شدن کمک می خوایم حاجی جون بچه ها قیچی شدن توی سر و سینه اش زد هی سرش تکون داد رو به تماشاچیا چشماشو بست و جون داد! بعضی تماشا کردن بعضی فقط خندیدن اونایی که از بابام فقط امروز و دیدن سوی بابا دویدم بالا سرش رسیدم از درد غربت اون هی به خودم پیچیدم درد غربت بابا غنیمت از نبرده شرافت و خون دل نشونه های مرده ای اونایی که امروز دارین بهش می خندین برای خنده هاتون دردشو می پسندین امروزشو نبینین بابام یه قهرمونه یه روز به هم می رسیم بازی داره زمونه موج ِ بابام کلید ِ قفل در ِ بهشته دِرو کنه هر کسی هر چیزی رو که کشته یه روز پشیمون می شین که دیگه خیلی دیره گریه های مادرم یقه تونو می گیره بالا رفتیم ماسته پایین اومدیم دوغه مرگ و معاد و عقبی کی میگه که دروغه ؟
« روحش شاد » + نوشته شده توسط مریم در یکشنبه 9 بهمن1384 و ساعت
7:34 |
من پری کوچک غمگینی را می شناسم، که در اقیانوس مسکن دارد ، و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام...... پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحر گاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد. + نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه 5 بهمن1384 و ساعت
7:58 |
|
|